خرید بک لینک
دعامون این بود بارون نیاددغدغمونم این بود باد نیاد بوته هارو ببره رو خار و بوته های خشک آجر میذاشتیم تا شب بشه توی خونه همه نفت بود و یه چندتا مقوا و چوب صندوق میوه تا اینکه یکی لاستیک پیکانشو آتیش زد و روی بوته های مارو کم کرد تا نیمه شب هی میپریدیم آخرش هم با چوبهای نیمه سوخته دنبال هم می کردیم چهارشنبه سوری هم دلهره سوختن داشت هم هیجان پریدن و سالم فرود اومدن اون طرف آتیش پسرا قلدریشون رو با پریدن از روی شعله های بزرگ به دخترای محل نشون میدادن هنوز فشفشه و سیگارت مد نبود یه بسته چوب کبریت خالی میکردیم رو آتیش پت پت روشن میشدن یکی یکی و ما ذوق میکردیم اونایی که اکلیل سرنج درست میکردن لات بحس

برچسب: چهارشنبه,سوری, نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:11

هیچ بچه ای تو کوچه نبوداصلا اون کوچه دیگه شکل کوچه ما نبود اسمش باغ پزشکی بود؛ کرده بودنش دستغیب شانزدهم با شک و تردید پیچیدیم توش چون سر کوچه همش زمین خاکی بود و الان پر بود از چهار دیواری تمام تیر چراغ برق ها رو از سمت خونه ما جمع کرده بودن و برده بودن اون دست کوچه جا پای بالا کشیدن از تیر چراغ برق نبود که نبود زمین خاکی روبروی خونمون شده بود یه آپارتمان که جلوی منظره غروب رو میگرفت کوچه روح الله اینا یکدست پر از مجتمع های چهار طبقه بود و فقط درب رنگ نشده خونه اونا همچنان آجری رنگ یادگاری مونده بود. روح الله رو داداشم آتیش زد خونه آمنه اینا که ته کوچه رو بن بست کرد و کفر هممون رو در آورده بو

برچسب: کودکی,نگردد,دریغا, نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:11

روزهای کودکی آسمان صافی داشتخیال می کردم چشمهایم را که ببندم شب زودتر می رسدخیال می کردم حوض خانه مان خیلی گود استخیال می کردم چلچراغ را از آسمان آویخته اندخیال می کردم خانه ما خیلی بزرگ استپدر همه چیز را می داندمدیر مدرسه همه کاره دنیاستخدا شبیه پدربزرگ استوبهشت، مثل حیاط سبز همسایه است که در آهنی داردحالا ابرها را به عقد دائم آسمان درآورده اندتا ما کودکی را فراموش کنیمو من دیگر می دانمنور به چشمهای ما دروغ گفته استآب حو ض تا زیر زانوی من هم نمی رسدچلچراغ همین نزدیکی ها ستخانه های بزرگ همیشه آن طرف شهر بوده اند"پدر گاهی سوال می کند"مدیر مدرسه حقوق می گیردخدا شبیه هیچ کس نیستوکسی آمده استخانه

برچسب: خانم,پوری,بنایی, نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:11

تازه سر کوچمون یه شیرینی فروشی باز شده بود که نون خامه ای میزدهمزمان مسابقه بخور بخور شهریاری هم جمعه ها از تلویزیون برگزار میشد عصر جمعه باشه و شش تا بچه بشینن جلو تلویزیون نون خامه ای خوردن ملت رو ببین؛ خوب معلومه مامان و باباهه میفتن تو رو دربایستی و میگن برین سرکوچه یکیلو بخرین شما هم با هم مسابقه بذارین خلاصه جمعه ها میرفتیم یه جعبه نون خامه ای میگرفتیم تا بعد از شهریای ما مسابقه خانوادگی خودمون رو اجرا کنیم بابام میگفت دستاتون رو بگیرین پشتتون و سرتون رو بکنید تو بشقاب و نون خامه ای رو چپل چپو کنید خامه بود که میرفت تو دماغ و موهامون و مامان و بابام دست میزدن و داد میزدن بخوووور بخوووور-

برچسب: بخور,بخور, نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:11

تقریبا چهار سالم بودیروز مامانم شروع کرد جیغ زدن و پرید از تو اتاق بیرون گفت موش ...موش داداش بزرگم شش سال از من بزرگتره گفت من میکشمش ولی باید برام کتونی فوتبالی بگیری از اونا که کف اش میخیه مامانم گفت باشه بکشش من قول میدم بخرم گفت باید مشکی و زرد باشه ها مامانم گفت برو بکش هرچی بخوای میخرم خلاصه داداشم رفت تو اتاق و یه صدای تق بلند شد و اومد بیرون گفت مرد مامانم گفت به همین سرعت؟ تا جنازه اش رو نشون ندی از کتونی خبری نیست داداشم گفت برو زیر چرخ خیاطی نگاهش کن از شانس داداش ما وقتی رفته تو اتاق یکراست رفته پشت چرخ خیاطی رو نگاه کنه یهو کله موشه رو دیده و ترسید و چرخ خیاطی رو انداخته روش موشه

برچسب: اجرت,المثل, نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:11

عزیز میگه این جوراب شلواری رنگ پاهایی که شماها میپوشین نخی هستن برای همین یکبار مصرفه و زود در میرهاون موقع ها جوراب آمریکایی میومد که الیاف شیشه داشت و یک عمر کار میکرد مامان میگه وقتی عزیز مومن شده همه جوراب شیشه ای هاشو کرده یه متکا الان اگه بود هنوز سالم بود جوراباش عمر جوراب آمریکایی بیشتر از عمر آدما بوده اون موقع ها همه چیزعمرش زیاد بوده انگار عزیز میگه انقدر مردم عمر میکردن که بازماندگان خسته میشدن از دستشون و میکردنشون تو سبد و میبردنشون میذاشتن سرکوه تا گرگا بخورنشون بلکه بمیرن عزیز میگه دعای مرده ها بهش طول عمر داده؛ آخه عزیز از صبح تا شب داره برای مرده ها یاسین و واقعه میخونه میگه

برچسب: عزیز, نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:11

تازه فهمیدم خیلی بچه بازی کیف میدهمیری میری تا ته ته خوشی اونجا که یاد بچگیت میفتی و انقدر به بچه تو بغلت مهر میورزی که کودک درونت بره تو جسم اون فسقلی و بپره بالا پایین و ملق بزنه خوبیش اینه هیچکس نمیفهمه تو داری دست نوازش به کودکی خودت میکشی حسابی میتونی روح بچگیاتو تصلا بدی و کمبود محبتهاشو جبران کنی میچسبی به اون بچه تا بشه همبازی دوران بچگیت و دوست صمیمی میشین دوباره هزار سال جوون تر میشی و انگار همسن و سال اون هستی هر کودکی که متولد میشه، اگر همخون تو باشه و خواهر و برادر زاده ات باشه تو دوباره متولد شدی؛ مبارکت باشه خودتو تو اون میبینی و یکمم شبیه عزیزانته و داد میزنه ما از همیم انقدر

برچسب: بازی, نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:11

تابستون آدم همش احساس میکنه کثیفه و از پوستش روغن میچکهاز حموم در میای میری بیرون بر میگردی دلت میخواد بری دوباره حموم چند روز پیش گفتم برم کیسه بکشم شاید یه حس تمیزی بهم دست بده مثل قدیما کلی گشتم تا کیسه و سفیدآب نو پیدا کردم؛ یه سنگ پای سبز هم کشف کردم تو همین گشتن یه کیسه حنا هم هویدا شد؛ فکر کنم مال چهارسال پیش بود چون خودم خریده بودمش و میخواستم باهاش مثلا چیکاری کنم رو نمیدونم پیش خودم گفتم حنا بذارم بعد کیسه کشی که دیگه نوستالژی کامل بشه یادم افتاد اون موقع ها دوساعت طول میکشید وقتی حموم میرفتم ترسیدم فشارم بیفته برداشتم یه چندتا شکلات هم پشت در حموم گذاشتم اولش که شروع کردم دیدم ماهیچ

برچسب: آزاری, نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:11

من تو مسابقه خدا و شیطان داوری نمیکنمتو زمین بنده هاش هم بازی نمیکنم بعنوان تماشاچی هم منتظر برد یکی و باخت دیگری نیستم من گزارشگر تلاش مهره های اصلی و سوخته اش هم نیستم تفسیر کننده تکنیک نفرات برتر و بدتر هم نیستم من فقط میخوام بعد چندسال فعالیت در عرصه های فهم مذهب و انسانیت و محرومیت از دستیابی به جایگاه پیامبری و امامت جن و انس لباس راحتی هفت رنگ بی طرفی به تن کنم و برای کائنات بالا و پایین شکلک و ادا در آورم

برچسب: رهایی, نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:11

صفحه بندی